بتی   

در حوالی روستایی، کوهی بود سر بفلک کشیده که از یک طرف دامنه شیبدار آن برای فرسنگ ها بجلو ادامه میافت و از طرف دیگر دره ای عمیق وجود داشت که جاده ای ماشین رو از میان آن می گذشت.در دامنه کوه چشمه کوچکی و مقابل آن استخری وجود داشت.  وجود آب موجب شده بود تا  دامنه محل مناسبی برای گله داری باشد.در این چراگاه، گله ای وجود داشت و چوپانی بنام غلام که همه اورا غلوم صدا می زدند.  گله غلوم عمدتاٌ از چند صد گوسفند و تعدادی بز و یک سگ و یک رآس ماچه الاغ بوجود می آمد. غلوم یکایک گوسفندان خود را باسم می شناخت.  مثلاً وقتی چپشی از گله جدا میشد و غلوم از این بابت عصبانی می گردید فریاد میزد:اوهوی حروم رفته. ای بقبر اون بابای شاخ شکسته ات. کوجا داری میری. برگرد. می زنوم سرتا چلاق میکنم پاتا میشکنم!ولی روابط غلوم با آن الاغ بسیار حسنه و خودمانی بود. البته گاهی بگو مگویی هم پیش میآمد.این الاغ هم اسمی داشت: بتول. بتول با همه خریتش، گاهی دست بحرکاتی شیطنت آمیز  می زد. مثلاٌ موقع پالان کردن ادا و اطفار در می آورد، یا  وقتی غلوم میخواست رونکی را از زیر دمش رد کند، ممکن بود حتی لگد هم بزند.  البته لگدی نرم و توآم با مهر و محبت. درواقع اگر خوب نگاه میکردی، در این شرایط عکس العمل های بتول بیشتر به دختر های روستایی شباهت داشت. در آن ساعت های بی انتها و روزهای بی پایان، بخصوص وقتی که گوسفند ها مشغول نشخوار بودند، غلوم نی لبک خود را در میاورد و همان آهنگ حزین جند هزار ساله چوپانان را در هوای لطیف کوهستان می نواخت. در این هنگام بود که بتول جای خود را عوض میکرد وضمن انداختن سربه پایین، می آمد و نزدیک غلوم روی زمین میخوابید وچهار دست و پای خود را زیر شکم جمع میکرد وسپس  هوا رابشدت از منخرین خود خارج میکرد و بدین ترتیب حضور خود را به غلوم اعلام مینمود. گاهی غلوم نی لبک را از روی دهان بر میداشت و بتول  را مخاطب قرارداده میگفت: مخوای یبار دیه برات بزنوم؟بعد مانند کسی که جواب آری گرفته باشد، نی لبک را بصدا در می آورد. سگ گله هم طبق معمول وظیفه شناس بود و وقت خود را ببطالت و بازیگوشی و غیره نمی گذارنید و با هوشیاری فراوان به پاس خود ادامه میداد. البته این سگ علاوه بر گرگ و شغال وکفتار و احیاناٌ پلنگ، نزدیک شدن افراد غریبه را هم اعلام میکرد. این اشخاص معمولاٌ شکارچی های آبادی های مجاور و یا گهگاه روستائیان در جستجوی ریباس و شوید کوهی و غیره بودند.در همین اوضاع و احوال بود که سگ گله بشد ت بپارس افتاد زیرا اتومبیلی از مسیر خاکی فلات بسمت چشمه در حرکت بود. گوسفند ها و بزها و بخصوص بزپیشرو گله سرها را بطرف اتومبیل و چشمه چرخاندند. بتول هم سرش را بالا گرفت و سپس مثل کسی که بخواهد آمدن سرخری را اعلام کند چند بار گوش های خود را با  لاپ ولاپ زیاد بهم زد.            بنه غلوم لب چشمه بود و آنقدر خوشبینانه به دنیا نگاه میکرد که اطمینان داشت احدی دست به خیک ماست و خیک قرمه و سفره نان خشکیده او نخواهد زد. در همین حال بود که یکی از سرنشین‌ها بطرف غلوم آمد. غلوم بی اعتنا آنقدر صبر کرد تا این سرنشین باو نزدیک شود. وقتی این سرنشین که مردی بود به غلوم نزدیک شد، بتول وگوسفندها وبزها قدم بقدم اورا با چشم تعقیب کردند. با اشاره و تشر غلوم سگ گله هم با ناراحتی دست از پارس کشید. این مرد پس از نزدیک شدن به غلوم گفت:برادر خسته نباشی. غلوم که جواب این خوش وبش را نمی دانست نه حرفی زد و نه واکنشی از خود نشان داد. حال مرد گفت:ما کبریت نداریم. میخوایم چای درست کنیم. اگه میشه یه دونه کبریت بما بده. غلوم گفت:برو سر کولباره مو، خودت وردار. مرد گفت:میشه خودت بیایی بدی. غلوم که بندرت شاهد چنین بدایعی شده بود، موقع را غنیمت شمرد و از جابرخاست و بطرف بنه رفت. وقتی به بنه نزدیک شد، چند قدمی آن در جا خشکش زد.  مرد گفت:چی شد؟ غلوم در حالیکه سرش را بطرفی برگردانده بود گفت:یاالله و چند بار سرفه کرد. حال مرد رو به غلوم کرد و گفت:این عیال منه. توی این بیابون چادرشو ورداشته. عیب نداره شما هم مثل برادرش هستی.بالاخره غلوم در حالیکه سرش را پایین انداخته بود به سر کوله پشتی خود رفت و قوطی کبریت را در آورد و بمرد داد. حال مرد بطرف صندوق عقب ماشین رفت و گازپیک نیک وکتری را در آورد و برگشت. مرد رو به همسرش کرد و گفت:بیا آبش کن و بذار روی گاز. این زن موهایی طلایی داشت . موهایش را بصورت نیم دایره اطراف صورتش ریخته بود در نتیجه پس گردن سفیدش نمایان بود. چشمانش آبی بود برنگ نیلوفرهای وحشی صبحگاهی. ابروانش تاتو شده. بینیش کوچک وقشنگ. لبانش قلوه ای  و برجسته. گردنش نسبتاٌ بلند. گردنبندی از طلا با یک شمش سویسی. پیراهنش دکولته از پارچه ای گلدار با دامن کلوش بالای زانو. بازوانش سفید. پاهایش کشیده وپر ولی بدون جوراب. کفشش صندل گلی رنگ. ناخن هایش لاک زده که با لباسش هارمونی قشنگی را بوجود آورده بود.غلوم در وهله اول می ترسید باو نگاه کند، ولی وقتی دید که شوهرش تعصبی نشان نمی دهد، جرآت پیدا کرد و آرام آرام و زیر چشمی این زن را نگاه کرد. غلوم آنچه را میدید باور نداشت. خیال میکرد جنی شده و آنچه می بیند خوابست و خیال. حال این زن برخاست و بطرف چشمه رفت و طوری نشست که رویروی غلوم باشد. گرچه زن زانو هارا مورب نگهداشته بود تا لباس زیرش پیدا نباشد اما در همین حد هم موجب گردید تاهوش از سر غلوم بپرد. دیگر غلوم نمی ترسید ولی در عوض رعشه بر اندامش افتاده بود. زن کتری را چند بار بسطح آب زد ولی آب داخل آن نشد. در این هنگام روبه غلوم کرد و گفت:داش غلام چرا نمیشه آبش کرد. غلوم که مسخ شده بود، میخواست بگوید که اولاٌ در کتری را بردار و بعد با دست دیگر منبع کتری را زیر آب نگهدار. اما مثل ملخ از جاجست و روبروی زن نشست و کتری را از دستش گرفت و آن را زیر آب کرد. وقتی کتری با غل و غل  پر شد، دستش همچنان بی حرکت زیر آب باقی ماند و به تصویرداخل آب خیره شد. نقشی دید گلدار وصورتی با نگینی سفید. در همین لحظات بود که زن دستان غلوم را گرفت و آرام آرام کتری را از دست  غلوم بیرون کشید. حال زن یک مشت آب بروی  غلوم پاشید که غلوم ضمن بهوش آمدن تکان شدیدی خورد. اول خیال کرد که زن از دستش  عصبانی شده است ولی وقتی قهقه اورا شنید خیالش آسوده شد. دراین هنگام زن گفت:داش غلام خیلی کلکی ها. دزدکی دید می زنی؟ اینک غلوم سر بالا گرفت تا بداند شوهر زن کجاست. غلوم دید که مرد با مقداری وسایل به سر بنه و چشمه نزدیک میشود. حال زن ضمن پاشیدن آب به روی غلوم، شوهر خود را که در چند قدمی قرار داشت، چنین مخاطب قرار داد:عباس، این داش غلام خیلی خیلی باحاله. من باندازه برادرم دوستش دارم. سپس از جابرخاست و سفره را از دست عباس گرفت، پهن کرد و  نان وپنیر و خیار و پشقاب روی آن چید. وقتی  چای دم کشید، صدا زد:داش غلام بیا جلو یه لقمه نون وپنیر با چای شیرین بخور. غلوم گفت:نه شما بخوریتان. مو خوردوم.مرگ عباس نمیشه. باید بیایی. در این هنگام زن از جای برخاست و بطرف غلوم رفت و ضمن گرفتن دستش او را بزور از زمین بلند کرد و سر سفره نشاند. عباس هم نشست ولی زن درست روبروی غلوم نشست، نه چهار زانو بلکه نیمه کند زانو. بعد شروع کرد بلقمه گرفتن و دادن به غلوم. غلوم در حقیقت قادر به قورت دادن نبود، چون لقمه ها در گلویش گیر میکرد. حال عباس همسرش را مورد خطاب قرار داد و گفت:بتی میشه یه چای دیگه بمن بدی؟ بتی ضمن ریختن چای برای عباس گفت:داش غلام تو هم میخواهی؟ وقتی جوابی نشنید. یک لیوان چای خوشرنگ ریخت و بدست غلوم داد. غلوم پس ازگرفتن لیوان بدست، با فوت و هرت و هرت زیاد چای را داغ داغ خورد و دزدکی به سرتاپای بتی نگاه کرد.پس از خوردن صبحانه بتی خود را عمداٌ روی عباس انداخت که ضمن اینکار پیراهنش خیلی بالا رفت و ران های سفید و خوش تراشش بیرون افتاد. بظاهر درگوشی ولی با صدای بلند گفت:عباس. میذاری داش غلام کمی منو سوار خر کنه. که عباس گفت:مگه داش غلام خرهم داره.آره بابا اونهاش. مرد در جهت انگشت اشاره بتی نگاه کرد. حال عباس روبه غلوم کرد وگفت:داش غلام میشه آبجی بتی تو یه کمی سوار خر کنی؟ غلوم میخواست بگوید چرا مو ولی نگفت اما با نگاهش رضایت خود را اعلام کرد. در این حال بتی دست غلوم را گرفت و ضمن بلند کردن او از زمین گفت:یا لله داش غلام. باید منو سوار کنی. غلوم که هنوز احتیاط میکرد به عباس نگاه کرد. وقتی عباس گفت:سوارش کن! غلوم تسلیم  شد و از جا برخاست وبراه افتاد. وقتی به الاغ خوابیده رسیدند بتول سرش را بعقب برگرداند. در نگاهش عصبانیت موج میزد. غلوم با دادن نهیبی به الاغ او را وادار ببلند شدن کرد. حال افسار الاغ را گرفت و ضمن اشاره به بتی گفت:سو وار شو.چه جوری؟ورجه.بلد نیسم. میشه منو بزاری روش.بتول که بشدت خشمناک بنظر میرسید، سعی میکرد مرتب شانه خالی کند تا بتی سوارش نشود. غلوم که سخت عصبانی شده بود گوش بتول را گرفت و پس از یک دور پیچاندن گفت: بتول جان چت شده. برای چی ایقذر ورجه ورجه میکنی. بتی که سخت دچار تعجب شده بود گفت:داش غلام مگه اسم هم داره؟بله. اسمش بتوله. حال بتی در دل باخود گفت: خاک عالم.  هم اسمه منه. ولی بلند گفت: پس کمک کن تا سوار شم.غلوم میخواست بگوید باید یکی زیر پاتا بگیره که بتی گفت:بغلم کن بذار روگرده اش. غلوم میخواست بگوید که از عباس میترسد ولی بتی ضمن تکان دادن دست بطرف عباس، با صدای بلند گفت:عباس نمی تونم سوار بشم که عباس فریاد زد:داش غلام زیر پاشو بگیر تا سوار شه.غلوم مردد بتی را نگاه کرد. حال بتی اورا بطرف خود کشاند و دستان غلوم را بزیر کشاله ران خود برد و گفت:بلندم کن.غلوم با خود گفت: جهنم. هرچه بادا باد ودستش را  دراز کرد و بتی را بغل  و او را از زمین بلندکرد. بنظر غلوم بدن بتی از کره هم نرم تر بود. در این هنگام بتی بالا تنه خود را روی شانه و گردن غلوم تکیه داد. در همین لحظات بود که عطر بتی بمشام غلوم رسید. عطری که غلوم تا آن لحظه از کمتر گل کوهی شنیده بود. برای لحظه ای غلوم آزرو کرد که ایکاش این ثانیه ها تا ابدیت ادامه پیدا میکرد. بهرحال پاهای بتی روی گرده حیوان قرار گرفت ولی یکباره بفراست افتاد وگفت: ای دل غافل یادوم رفت پالونش کنم. لخته. تنتو اذیت میکنه. که بتی گفت:بر عکس.حین این جابجایی پیراهن بتی  هم بالا رفت. منظری که غلوم دید آنهم بر فراز آن فلات و در دل کوه باور کردنی نبود. زیرا غلوم بجز مادرو خاله و عمه زن دیگری بعمرش ندیده بود. وقتی الاغ بحرکت در آمد، بتی مرتب بطرفین کشیده میشد که اگر غلوم نگاهش نمی داشت بزمین می افتاد. در این لحظات بتی ضمن خنده زیاد التماس میکرد:داش غلام ترا خدا مواظبم باش. غلوم که یک دستش روی ران بتی ودستش دیگرش کمر اورا گرفته بود با شور و هیجان بسیار میگفت:نترس هواتا داروم. ولی بتی فریاد میزد و میگفت:میترسم. میترسم. بیا تو هم پشت من بشین تا نیفتم. ترا خدا!  ترا خدا!غلوم با یک خیز روی خر پرید . صدای هقی از منخرین بتول جست. غلوم کمر بتی را گرفت و سخت خودرا باو چسباند. رفتند و رفتند و رفتند. آفتاب بکوه نشست. دست بتی دستان چفته کرده غلوم را از روی کمر و شکم خود باز کرد. آرام ازروی خر پایین خزید. غلوم همچنان براه خود ادامه داد. وقتی حرارت تن بتی را دیگر احساس نکرد، چشمان خود را باز کرد. دید:بتی بطرف جاده خاکی می دود. عباس پشت ماشین نشسته است. بعد بتی بماشین نزدیک شد. سوار شد. ماشین براه افتاد.  سر پیچ پبچید و نا پدید شد. غلوم مدتها سرجایش وسوار بر بتول بجاده نگاه کرد. در این هنگام یادش آمد که چوپان است و مسؤلیت گله ای بعهده اوست. پیاده شد. دوید ودوید تا به محل گله رسید، اما اثری از گله ندید. مضطرب بهر هرطرف دوید. خیال کرد گرگ به گله افتاده. اما کی و کجا گرگ تمامی یک گله را برده است که  این دومین بارش باشد. دیوانه شده بود. دوید تا به لبه پرتگاه فلات رسید در هوای گرک ومیش دید که چند کامیون حاوی  چند صد گوسفند روی جاده آسفالته و پشت سر اتومبیل عباس در حرکت اند. وقتی خوب نگاه کرد بتی را دید. باد موهایش را بشدت تکان میداد. گردن بلورینش در هوای نیمه تاریک بوضوخ دیده میشد. فریاد ها کشید. به سر بنه آمد. سگ گله در حالیکه پوزه اش را  روی دستانش گذاشته بود، یک چشمی اورا نگاه میکرد. بتول هم پشتش را باو کرده بود و مرتب دمش را با عصبانیت تکان میداد. (اردیبهشت 82 بر مبنای داستانی واقعی)  

لینک